تبليغاتX
دلسوز ایرانی



دلسوز ایرانی

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
دلسوز
به نام خداوندی که عشق را افرید.وهمانا خداوند هم دوستدارد بندگانش اورابه خاطر عشق پرستش کنند ٬نه اینکه به خاطر بهشت وجهنم او را پرستش کنند

سلام

          من یک جون دلسوز وعاشق ایرانی هستم .محل زندگی من شهرستان دارالعباده است الان هم در حال خدمت سربازی هستم.زیاد سرتون را درد نمیارم  میرم سر اصل مطلب هدف من در این وبلاگ بر اوردن نیاز شماست فعلا داستانهای جالب زیررا بخوانید.

- عشق براي تمام عمر

 پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين
تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند. 
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!
 

       14- لعنت بر شيطان!
 به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.
 

فرستنده: ابوذر چشم انتظار

منتظر مطالب بعدی باشید.راستی نظر شما در مورد وبلاگ من چیه؟

 


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:49
|+|
یارحمن و رحیم
                                              ملاقات

پسرکي بود که مي خواست خدا را ملاقات کند، او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند.
آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه ‏اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟
پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا!
پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:41
|+|
محبوب
                                                     هو المحبوب

شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد***************بنده طلعت آن باش که آني دارد
شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي*******خوبي آن است و لطافت که فلاني دارد
چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب*************که به اميد تو خوش آب رواني دارد
گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا*******نه سواريست که در دست عناني دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردي**************آري آري سخن عشق نشاني دارد
خم ابروي تو در صنعت تيراندازي***********برده از دست هر آن کس که کماني دارد
در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز***********هر کسي بر حسب فکر گماني دارد
با خرابات نشينان ز کرامات ملاف************هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد
مرغ زيرک نزند در چمنش پرده سراي***********هر بهاري که به دنباله خزاني دارد
مدعي گو لغز و نکته به حافظ مفروش**************کلک ما نيز زباني و بياني دارد


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:35
|+|
فقر
                                               داستان فقر

خسته و تنها، گرسنه و تشنه، با دستاني که از سرما قرمز شده بود، در گوشه اي از پارک نشسته بود. تنها چيزي که شايد حيات را در پيکر سرمازده او به جريان مي انداخت، انتظار بود؛ انتظاري که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود؛ که شايد کسي پيدا شود و بخرد. به طرفش رفتم و در چند قدميش ايستادم. هيچ حسي بين ما نبود. اما ناگهان گويي فاصله ميان ما محو شد و چيزي در مقابل چشمانم ديدم که هرگز تا کنون نديده بودم؛ دريچه اي رو به دنيايي ديگر! دنيايي از درد و رنج، ذلت و بيچارگي، دنيايي از گرسنگي؛ دنيايي پر از مردمي که شايد هرگز با شکم سير نخوابيده اند. آه خداي من! هيچ گاه حتي در خيال خود، چنين دنيايي را با اين همه بد بختي نميديدم. آري، چشمان درشت و زيبايش بود؛ چشماني که براي چند لحظه کوتاه مجراي ورود من به دنيايي ديگر بودند. ناخودآگاه نزديکتر شدم. در حالي که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم مي نگريست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمي دانم چرا ترسيدم؟!
پسرک بيچاره، دستهايش ترک ترک شده بود؛ ناخنهايش کبود بود؛ بي حس و بي رنگ با قلبي زخم خورده از روزگار. بي اراده دستش را گرفتم و روبرويش نشستم. همچنان به چشمانم مي نگريست. احساس کردم او هم در چشمانم دنياي درون مرا ميبيند. از خودم خجالت کشيدم. تا حال کجا بودم؟ اين همه بدبختي در کنار من و من از هم? آنها بي خبر! بي خبر که نه، بي توجه، بي تفاوت! تا کنون بارها از کنار چنين کودکاني گذشته بودم اما آنها را هيچ گاه نمي ديدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمي بودم او را نمي ديدم.
در کنارش نشسته بودم. چند دقيقه اي گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نميکردم که کلمه اي به زبان بياورم. از خودم شرمنده بودم. چطور مي توانستم کمکش کنم؟ در همين افکار بودم که مردي بلند قد و درشت اندام، با چهره اي عبوس و خشن و چشماني شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانيت رو به او کرد و گفت:" بلند شو بچه برو پي کارت وگرنه امشب هم بايد توي خيابون بخوابي ." و همين طور که دور مي شدند شنيدم که مي گفت:" حيف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم ، آنقدر دور شده بودند که ديگر چشمانم قادر به ديدنشان نبود.
من ماندم و دنيايم و دنيايش.....


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:34
|+|
یارب
                                             امشب چه شبي است

 يارب اين ماه کدامين مه و امشب چه شب است                   که فلک غرق نشاط است، زمين در طربست

شد مگر چشم مه امشب به جمالي روشن                                کاين چنين خرم و تابنده و پر خنده لبست

آري از منظره ماه و کواکب پيداست                                                که شب سيزده ماه شريف رجب است

گوش دل باز کن اي بي‌خبر از عالم غيب                                تا منادي دهدت مژده که امشب چه شبست

مژده جبريل امين از عرش برين                                                       که مبارک شب ميلاد امير عرب است

ذات اقليم ولايت که همايون ذاتش                                                          مطلع نور حق و آئينه ذات ربست

مه خورشيد و زمين و فلک و ليل نهار                                             به ولاي علي و آل علي منتسب است

علي عالي اعلي اسدالله که او                                                     گردش دايره کون و مکان را سبب است

با چنين جلوه که از پرده برون آمده‌اي                                       که کنم جان به فداي تو نه جاي عجب است

هر که با خط ولاي تو رود در دل خاک                                           فارغ از محنت و آسوده ز رنج و تعب است

در پي رزم پي کشتن روبه صفتان                                 همچو شيريست که در حالت خشم و غضب است

نرسد شهد به شيريني گفتار علي                                   که کلامش چو درختي‌ست که غرق رطب است

خلق را دوستي شاه ولايت روحي است                                که روان در تن و شريان و وريد و عصب است

دم فرو بند «رسا» قطره به پيش دريا                                               عرض اندام نمودن نه طريق ادب است

                               قاسم رسا

                                                                                   


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:20
|+|

Copy Right By: Http://www.javalord.mihanblog.com
Sponsored By: javalord javalord