224- سخنان پر معنا * جبران خليل جبران: دوست بداريد، ليکن عشق را به زنجير بدل نکنيد.
* بودا: زندگي انسان مانند شبنمي است که از برگ گلي مي لغزد و فرو مي چکد.
* جبران خليل جبران: چه زيباست هنگامي که در اوج نشاط و بي نيازي هستي، دست به دعا برداري.
123- غريبه
ابرها تمام آسمان را پوشانده بود، مثل شب پيش. نيمه هاي شب بود و هرلحظه خيابان خلوت تر ميشد. راه زيادي تاخانه نمانده بود، از اضافه كاري امروز بسيار خسته شده بودم طوري كه راه رفتن برايم سخت شده بود و پلك هايم سنگيني مي کردند. طبق عادت، كيف جيبي ام را در آورده و نگاهي به عكسهاي داخل آن كردم و دوباره سرجايش گذاشتم. قدم هايم را تندتر كردم. لحظه اي حس كردم كسي تعقيبم مي كند. دسته كليدم را انـداختم زمين و به همين بهانه نگاهي به پشت سـرم انداختم. مردي بلند قـد و هيكلي با سرعت به طرفم مي آمد. تا بلند شدم، صدا زد: ـ يك لحظه صبركنين. خودم را به نشنيدن زدم و قدم هايم را تندتر كردم طوري كه شك نكند. پيچ خيابان كمي چرخيدم و نيــم نگاهي بــه پشت ســرم انداختم. ديدم كه با دست اشاره مي كند و با عجله به طرفم مي آيد. قد و هيكلش مثل ناصر بود. شايد چون امروز پيش رئيس لو اش داده بودم آمده انتقام بگيرد. امروز بدون اجازه داخل اتاق رئيس رفته و مداركي را داخل كيفش گذاشته بود. من از پشت در نيمه باز ديدم و بعد به رئيس گزارش دادم. قدم هايم را تندتر از قبل كرده و به سرعت داخل اولين كوچه شدم. تمام تنم مي لرزيد و از كار امروزم پشيمان بودم چون ناصر آدم بي فكري بود. جلوتر كه رفتم ديدم كوچه بن بست است. سريع پشت يكي از ستونها پنهان شدم. چند لحظه بعد ديدم كه به هر طرف نگاه مي كند و با عجله داخل كوچه شد و ازكنارم به سرعت گذشت. من هم كه در آن لحظه چيزي به ذهنم نمي رسيد به سمتش حمله كردم و فرياد زدم : ـ خودم ديدم كه برداشتي.
|