تبليغاتX
دلسوز ایرانی



دلسوز ایرانی

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
با رعایت این 11 مورد ساده خوشبخت ترین زوج روی زمین باشید
 

. حداقل روزی یکبار به همسرتان بگویید "دوستت دارم."
مطمئن باشید که همسرتان به شنیدن این کلمات نیاز دارد. من اكنون كه حدود 2 سال از ازدواجم میگذرد به عینه مورد فوق را تجربه كرده ام . مطمئن باشید صادقانه گفتن این جمله زندگی تان را از این رو به آن رو می كند،اگر بیش از 30 سال هم از زندگی تان گذشته این مورد را امتحان كنید نه لوس بازی است نه سوسول بازی ...
 2. موقع سلام و خداحافظی همدیگر را در آغوش گرفته و ببوسید.
شاید این مورد كمی سخت بیاید اما باور كنید از آن روش هایی است كه معجزه می كند و تمام كدور ت ها و ناراحتی هایی را كه شاید پیش آمده باشد از بین می برد.مطمئن باشید اگر هر روز هم این كار را بكنید برایتان به حالت عادی در نخواهد آمد و تكراری نخواهد شد...

3. تا پایان عمرتان، قرار ملاقات های عاشقانه تان فقط با همسرتان باشد.
 با همسرتان حتی بیشتر از زمانیکه با بهترین دوستانتان رفتار کنید. یادتان باشد که همیشه باید عاشق و معشوق باقی بمانید. پس وقتی برای شام بیرون می روید، درب را برای خانمتان باز کنید، صندلی را برای وی بیرون بکشید، و موقع قدم زدن دست های همدیگر را بگیرید.
 یادتان باشد كه همسرتان تنها كسی است كه در تمام غم ها و شادی هایتان با شما شریك است و دل سوز و فدایی شماست پس آیا به نظرتان چنین كسی ارزش چنین رفتار هایی را ندارد.
 4. مسائل پیش پا افتاده را جدی نگیرید.
می توانید اجازه دهید که عادات بد همسرتان اعصابتان را به هم بریزد و اذیتتان کند. می توانید هم این عادات را بپذیرید و برای بهبود وضعیت تلاش کنید. آیا همسرتان عادت دارد در خمیردندان را موقع مسواک زدن باز بگذارد؟ خمیردندانتان را جدا کنید. آیا شوهرتان عادت دارد لباسهایش را در همه جای خانه پخش کند؟ توجه نکنید، یا اگر هم خیلی اذیتتان میکند آنها را جمع کنید، و همیشه به خاطر داشته باشیدکه در قبال این گذشت شما، همسرتان هم کارهای فوق العاده ای برایتان خواهد کرد.
 5. به جنبه مثبت قضیه فکر کنید.
به جای اینکه در مورد راه هایی که همسرتان موجب یاس و ناراحتی شما می شود فکر کنید، در مورد همه چیزهای مثبتی درمورد او فکر کنید که همیشه نظرتان را جلب می کرده است.
 6. وقتی عصبانی می شوید، کمی صبر کنید.
 وقتی هر دوی شما عصبانی هستید، اصلاً با هم صحبت نکنید. چند دقیقه صبر کنید، بیرون رفته و کمی قدم بزنید، یا روی تخت دراز بکشید. برای مدتی از همدیگر دور شوید. یک مکث کوتاه به هر دو شما این امکان را می دهد که به جای ناراحت کردن و رنجاندن همدیگر، عاقلانه درمورد چیزی که موجب ناراحتیتان شده است با یکدیگر صحبت کنید.
 چیزی كه در اینجا مورد از همه است این است كه در موقع عصبانیت هرگز صدایتان را برای یكدیگر بلند نكنید و حرمت ها را زیر پا نگذارید.
 7. هیچوقت از اسرار و ضعف های همسرتان برعلیه او استفاده نکنید.
 آنچه که به نظر غیر مهم، جزئی، و پیش پا افتاده می آید ممکن است در نظر همسرتان بسیار جدی و پراهمیت باشد. باید تشخیص دهید که چه چیز برای همسرتان مهم است و به هیچ عنوان درمورد آن با دوستانتان، مادرتان، خانواده همسرتان و یا هیچ کس دیگر صحبت نکنید.
 همچنین سعی نکنید موقع دعوا آن مسائل را به رخ او بکشید. یک رابطه عاشقانه رابطه ای است که طرفین بتوانند به همدیگر اعتماد کنند و رازهای درونیشان را برای هم مطرح کنند.
 8. اول به همسرتان فکر کنید.
اگر هر دوی شما اینکار را انجام دهید، مطمئن باشید رابطه ای بسیار لذت بخش در انتظارتان خواهد بود. تا می توانید در جواب درخواست های همسرتان پاسخ مثبت بدهید و تلاش کنید که زندگی را برای او راحت ترکنید و مطئن باشید او نیز همین کار را برای شما خواهد کرد.
 9. همسرتان را همه جا عزیز بدارید.
 به هیچ عنوان درمورد همسرتان پیش کسی بدگویی نکنید. وقتی درمورد او صحبت می کنید، بگذارید عشق و احترام شما برای همه آشکار شود.

 

 
 10. هر روز زمانی را به باهم بودن اختصاص دهید.
 ببینید چه کاری برای هر دو شما بهتر است....با هم غذا بخورید، آخر شب وقتی کنار هم روی تخت دراز کشیده اید فیلم تماشا کنید، با هم برای قدم زدن بیرون بروید و کارهایی از این قبیل. حتی می توانید کارها را باهم مخلوط کرده و برنامه تان را متنوع کنید. اگر یکی از شما در مسافرت به سر می برد، شب ها به همسرتان زنگ بزنید و صدایش را بشنوید. فقط مهم این است که زمانی را کنار هم بگذرانید.
11. با احترام با یگدیگر صحبت كنید
اكثر افراد در روز های اول ازدواج و در دوران نامزدی بسیار محترمانه همدیگر را خطاب میكنند و كمتر از "جان" و "عزیز" به هم نمی گویند اما بعد از مدتی همه اینها فراموش می شود و به اصلاح "تو تو" كردن جایگزین آن می شود .
خطاب كردن همسر با كلمه "شما" چه زن و چه مرد مانع بسیاری از كدروت ها و درگیر ها می شود،یادتان باشد همسرتان بهترین كس شماست و اوست كه باید از همه بیشتر او را عزیز بدارید و با احترام برخورد كنید.
 رعایت موارد بالا علاوه بر اینكه هیچ هزینه ای برایتان ندارد باعث می شود زند گی تان از این رو به آن رو شود ،اشتباه نكنید این امور ساده تنها برای زو ج های جوان و تازه ازدواج كرده نیست حتی اگر بیش از10سال از ازدواجتان گذشته است،رعایت این موارد هیچ موردی برایتان ندارد.
 می توانید از هم اكنون شروع كنید و این موارد ساده را امتحان كنید... امیدوارم همیشه روز های خوشی را با همسرتان سپری كنید و لبخند همواره  بر روی لبتان باشد


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 در ساعت: 13:42
|+|
بین كسی كه عاشق شده است و كسی كه تنها شخصی را دوست دارد تفاوتهایی است
نكات زیر به شما كمك خواهد كرد تا این تفاوت را درك كنید .

1ـ هنگام دیدن كسی كه عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهیدشد اما هنگامی كه كسی را می بیند كه آنرا دوست داریداحساس سرور و خوشحالی می كنید.

2ـ هنگامی كه عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیكن هنگامیكه كسی رادوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا ) است .

3ـ وقتی به كسی كه عاشقش هستید نگاه می كنید خجالت می كشید و لیكن هنگامی كه به كسی كه دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد .

4ـ وقتی كه در كنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه را در زهن دارید بیان كنید اما در مورد كسی كه دوستش دارید شما توانایی آنرا دارید .

5ـ در مواجه شدن با كسی كه عاشقش هستید خجالت میكشید و یا حتی دست و پای خودرا گم میكنید اما در مورد فردی كه دوستش دارید راحت تر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت .

6ـ شما نمی توانید به چشمان كسی كه عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه كنید (زل بزنید ) اما می توانید در حالیكه لبخندی بر لب دارید مدتها به چشمان فردی كه دوستش دارید نگاه كنید .

7ـ وقتی معشوقه ی شما گریه می كند شما نیز گریه خواهید كرد و اما در مورد كسیكه دوستش دارید سعی بر آرام كردن او می كنید .

 


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 در ساعت: 13:24
|+|
دلسوز
به نام خداوندی که عشق را افرید.وهمانا خداوند هم دوستدارد بندگانش اورابه خاطر عشق پرستش کنند ٬نه اینکه به خاطر بهشت وجهنم او را پرستش کنند

سلام

          من یک جون دلسوز وعاشق ایرانی هستم .محل زندگی من شهرستان دارالعباده است الان هم در حال خدمت سربازی هستم.زیاد سرتون را درد نمیارم  میرم سر اصل مطلب هدف من در این وبلاگ بر اوردن نیاز شماست فعلا داستانهای جالب زیررا بخوانید.

- عشق براي تمام عمر

 پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين
تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند. 
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!
 

       14- لعنت بر شيطان!
 به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.
 

فرستنده: ابوذر چشم انتظار

منتظر مطالب بعدی باشید.راستی نظر شما در مورد وبلاگ من چیه؟

 


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:49
|+|
یارحمن و رحیم
                                              ملاقات

پسرکي بود که مي خواست خدا را ملاقات کند، او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند.
آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه ‏اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟
پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا!
پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:41
|+|
محبوب
                                                     هو المحبوب

شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد***************بنده طلعت آن باش که آني دارد
شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي*******خوبي آن است و لطافت که فلاني دارد
چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب*************که به اميد تو خوش آب رواني دارد
گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا*******نه سواريست که در دست عناني دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردي**************آري آري سخن عشق نشاني دارد
خم ابروي تو در صنعت تيراندازي***********برده از دست هر آن کس که کماني دارد
در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز***********هر کسي بر حسب فکر گماني دارد
با خرابات نشينان ز کرامات ملاف************هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد
مرغ زيرک نزند در چمنش پرده سراي***********هر بهاري که به دنباله خزاني دارد
مدعي گو لغز و نکته به حافظ مفروش**************کلک ما نيز زباني و بياني دارد


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:35
|+|
فقر
                                               داستان فقر

خسته و تنها، گرسنه و تشنه، با دستاني که از سرما قرمز شده بود، در گوشه اي از پارک نشسته بود. تنها چيزي که شايد حيات را در پيکر سرمازده او به جريان مي انداخت، انتظار بود؛ انتظاري که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود؛ که شايد کسي پيدا شود و بخرد. به طرفش رفتم و در چند قدميش ايستادم. هيچ حسي بين ما نبود. اما ناگهان گويي فاصله ميان ما محو شد و چيزي در مقابل چشمانم ديدم که هرگز تا کنون نديده بودم؛ دريچه اي رو به دنيايي ديگر! دنيايي از درد و رنج، ذلت و بيچارگي، دنيايي از گرسنگي؛ دنيايي پر از مردمي که شايد هرگز با شکم سير نخوابيده اند. آه خداي من! هيچ گاه حتي در خيال خود، چنين دنيايي را با اين همه بد بختي نميديدم. آري، چشمان درشت و زيبايش بود؛ چشماني که براي چند لحظه کوتاه مجراي ورود من به دنيايي ديگر بودند. ناخودآگاه نزديکتر شدم. در حالي که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم مي نگريست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمي دانم چرا ترسيدم؟!
پسرک بيچاره، دستهايش ترک ترک شده بود؛ ناخنهايش کبود بود؛ بي حس و بي رنگ با قلبي زخم خورده از روزگار. بي اراده دستش را گرفتم و روبرويش نشستم. همچنان به چشمانم مي نگريست. احساس کردم او هم در چشمانم دنياي درون مرا ميبيند. از خودم خجالت کشيدم. تا حال کجا بودم؟ اين همه بدبختي در کنار من و من از هم? آنها بي خبر! بي خبر که نه، بي توجه، بي تفاوت! تا کنون بارها از کنار چنين کودکاني گذشته بودم اما آنها را هيچ گاه نمي ديدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمي بودم او را نمي ديدم.
در کنارش نشسته بودم. چند دقيقه اي گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نميکردم که کلمه اي به زبان بياورم. از خودم شرمنده بودم. چطور مي توانستم کمکش کنم؟ در همين افکار بودم که مردي بلند قد و درشت اندام، با چهره اي عبوس و خشن و چشماني شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانيت رو به او کرد و گفت:" بلند شو بچه برو پي کارت وگرنه امشب هم بايد توي خيابون بخوابي ." و همين طور که دور مي شدند شنيدم که مي گفت:" حيف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم ، آنقدر دور شده بودند که ديگر چشمانم قادر به ديدنشان نبود.
من ماندم و دنيايم و دنيايش.....


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:34
|+|
یارب
                                             امشب چه شبي است

 يارب اين ماه کدامين مه و امشب چه شب است                   که فلک غرق نشاط است، زمين در طربست

شد مگر چشم مه امشب به جمالي روشن                                کاين چنين خرم و تابنده و پر خنده لبست

آري از منظره ماه و کواکب پيداست                                                که شب سيزده ماه شريف رجب است

گوش دل باز کن اي بي‌خبر از عالم غيب                                تا منادي دهدت مژده که امشب چه شبست

مژده جبريل امين از عرش برين                                                       که مبارک شب ميلاد امير عرب است

ذات اقليم ولايت که همايون ذاتش                                                          مطلع نور حق و آئينه ذات ربست

مه خورشيد و زمين و فلک و ليل نهار                                             به ولاي علي و آل علي منتسب است

علي عالي اعلي اسدالله که او                                                     گردش دايره کون و مکان را سبب است

با چنين جلوه که از پرده برون آمده‌اي                                       که کنم جان به فداي تو نه جاي عجب است

هر که با خط ولاي تو رود در دل خاک                                           فارغ از محنت و آسوده ز رنج و تعب است

در پي رزم پي کشتن روبه صفتان                                 همچو شيريست که در حالت خشم و غضب است

نرسد شهد به شيريني گفتار علي                                   که کلامش چو درختي‌ست که غرق رطب است

خلق را دوستي شاه ولايت روحي است                                که روان در تن و شريان و وريد و عصب است

دم فرو بند «رسا» قطره به پيش دريا                                               عرض اندام نمودن نه طريق ادب است

                               قاسم رسا

                                                                                   


نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 14:20
|+|

                                 224- سخنان پر معنا *
 جبران خليل جبران: دوست بداريد، ليکن عشق را به زنجير بدل نکنيد.

* بودا: زندگي انسان مانند شبنمي است که از برگ گلي مي لغزد و فرو مي چکد.

* جبران خليل جبران: چه زيباست هنگامي که در اوج نشاط و بي نيازي هستي، دست به دعا برداري.
 

   123- غريبه     

 ابرها تمام آسمان را پوشانده بود، مثل شب پيش. نيمه هاي شب بود
  و هرلحظه خيابان خلوت تر ميشد. راه زيادي تاخانه نمانده بود، از اضافه كاري امروز بسيار خسته شده بودم طوري كه راه رفتن برايم سخت شده بود و پلك هايم سنگيني مي کردند.
طبق عادت، كيف جيبي ام را در آورده و نگاهي به عكسهاي داخل آن كردم و دوباره سرجايش گذاشتم. قدم هايم را تندتر كردم. لحظه اي حس كردم كسي تعقيبم مي كند. دسته كليدم را انـداختم زمين و به همين بهانه نگاهي به پشت سـرم انداختم. مردي بلند قـد و هيكلي با سرعت به طرفم مي آمد. تا بلند شدم، صدا زد:
 ـ يك لحظه صبركنين.
خودم را به نشنيدن زدم و قدم هايم را تندتر كردم طوري كه شك نكند. پيچ خيابان كمي چرخيدم و نيــم نگاهي بــه پشت ســرم انداختم. ديدم كه با دست اشاره مي كند و با عجله به طرفم مي آيد. قد و هيكلش مثل ناصر بود. شايد چون امروز پيش رئيس لو اش داده بودم آمده انتقام بگيرد. امروز بدون اجازه داخل اتاق رئيس رفته و مداركي را داخل كيفش گذاشته بود. من از پشت در نيمه باز ديدم و بعد به رئيس گزارش دادم.
قدم هايم را تندتر از قبل كرده و به سرعت داخل اولين كوچه شدم. تمام تنم مي لرزيد و از كار امروزم پشيمان بودم چون ناصر آدم بي فكري بود. جلوتر كه رفتم ديدم كوچه بن بست است. سريع پشت يكي از ستونها پنهان شدم. چند لحظه بعد ديدم كه به هر طرف نگاه مي كند و با عجله داخل كوچه شد و ازكنارم به سرعت گذشت. من هم كه در آن لحظه چيزي به ذهنم نمي رسيد به سمتش حمله كردم و فرياد زدم :
 ـ خودم ديدم كه برداشتي.



نويسنده: خودو مورخ: پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 در ساعت: 16:57
|+|

Copy Right By: Http://www.javalord.mihanblog.com
Sponsored By: javalord javalord